X
تبلیغات
philosophicals - شناخت

     

 

شناخت

 

نوشته : یوسف نراقی ( فصلی از کتاب : فلسفه علم / زیر چاپ )

 

 شناخت            Knowledge                                                        

علم و فلسفه از شناخت انسان به خود و جهان خارج حاصل می شود ،و منشأ کلیه فعالیت    های ذهنی و عملی انسان نیز شناخت است ، پس " شناخت "چیست ؟آیا می توان از شناخت تعریفی جامع و فراگیر ارائه داد؟ فلاسفه بر یک تعریف جامع از شناخت توافق ندارند، و هر یک بر مبنای آرا و باورکردها و عقاید خود تعاریفی داده اند . 

  نخستین تعریف شناخت به سقراط ، فیلسوف یونان باستان ، نسبت داده می شود . افلاتون در کتاب تءاتتوس  از سقراط نقل میکند که برای نیل به شناخت باید سه شرط یا سه معیار حضور داشته باشد :

1 – ادراک یا دریافت  ، 2 – گزاره ای درست یا صادق  ، 3 – پذیرفه شده یا باور

اما این معیارها چندان مورد توافق فلاسفه نبوده و رضایتبخش نیستند .

ارسطو در بحث « معرفت شناسی »   در کتاب « تحلیل تجربی » پاراگرافی دارد که به جای تعریف ، شناخت را توضیح می دهد :  

       « فرض می کنیم که دارای شناختی علمی فاقد شرایط لازم درباره واقعیتی هستیم که متضاد با شناختی است که بطور تصادفی ، مثل سوفیستی ؛ حاصل شده است . حال فکر می کنیم که علت آن واقعیت را که مبتنی بر آن است ، می دانیم ، و این علت ، تنها علت وجودی آن واقعیت است و نه چیز دیگری . از سوی دیگر، اینکه آن واقعیت نمی تواند جز آنچه هست ، چیز دیگری باشد . حال ، این شناخت علمی چیزی است بدیهی : چون مورد گواه هر دو طرف است ، چه آنان که به غلط مدعی آن هستند ، و چه آنان که عملا  دارای چنین شناختی هستند . زیرا ، اولی صرفا  تصور میکند ، اما دومی  عملا در موقعیتی است که فوقا توضیح داده شد . بنابراین ، موضوع شناخت علمی فاقد شرایط لازم چیزی است که نمیتواند جزء آن باشد . »

 

Go to fullsize image

صرف نظر از تعاریف متعددی که از شناخت به عمل آمده ، می توان گفت که « شناخت » در زندگی عملی و برخورد انسان با دنیای خارج حاصل میشود . به عبارتی ، انسان در فرایند تعامل و روابط دائم با جهان خارج تحت تاثیر عوامل گوناگون قرار گرفته ، و این تاثرات در  «مغز » بازتاب می یابد  . بازتاب جهان خارج در مغز،  « ذهن »  ( mind ) را شکل میدهد ، که شناخت را بوجود می آورد . 

   برخی را عقیده بر این است که « ذهن به منزله آینه است که صور اشیاء در آن منتقش و مرتسم می گردد .»3  اما  این برداشت بسیا ساده انگارانه است ، چون هنگامی که آن شئی غایب شود ، دیگر صورتی از آن در آینه وجود نخواهد داشت . از سوی دیگر ، در آینه تنها صور محسوس ، آنهم محسوسات بصری نقش می بندد ، در حالیکه در ذهن علاوه بر صور بصری ُ صور صوتی ، صور لمسی و بویائی و غیره نیز ثبت و ضبط میگردد . گذشته از این  صور محسوسات ، صور معقول از قبیل : علم ، مفاهیم کلی و روانی نیز در ذهن انسان  حاصل میشود . بنابراین ، شناخت  صرفا بازتاب اشیاء در ذهن نیست ، بلکه در پی مجموعه ای از فعل و انفعالات ارگانیک  بدست میاید . انسان با بررسی دقیق این بازتابها و بکارگیری آنها در پراتیک و تکنیک خود به شناختهای واقعی دست می یابد . به عبارت سادهتر ، « شناخت به فرایند کسب و سازمانده و استفاده از معلومات ذهنی اطلاق می شود . »4 که در بطن جامعه شکل گرفته است . در نتیجه ، جهان خارج ، اولا یک واقعیت عینی است ، ثانیا ، شناسائی این واقعیت ، بازتاب آن در ذهن بشمار می آید . 5  بدیهی است  ، شناخت ، درک روابط بین علت و معلول ، کنش و نتایج کنش را در بر می گیرد .6

 شناخت اساسا امری اجتماعی است و تنها در بطن  جامعه  شکل می گیرد و حاصل میشود . ریشه های آن در فعالیت های اجتماعی انسانها قرار دارند . این گونه شناخت از طریق کنش و واکنش و تعامل و مبادله متقابل تجربه بین اعضای جامعه در جریان شکل های مختلف فعالیت اجتماعی آنان تشکیل می شود .7 بدین ترتیب ، شناخت انباشته شده و در دسترس جامعه ، همواره بیشتر از شناختی است که افراد بصورت انفرادی بدست ی آورند .

     البته فلاسفه نظرات متفاوت و گوناگونی درباره شناخت و اعتبار و منشأ اولیه آن ارائه داده اند ، که  در ذیل سعی می کنیم به اختصار بیان داریم .

 

     منشاء اولیه شناخت

 در خصوص منشاء اولیه شناخت دو نظرمتفاوت ارائه شده است : 1- شناخت « پیشینی »      ( مقدم بر تجربه) ، 2- شناخت « پسینی » ( متاخر بر تجربه )

1-     منشأ شناخت پیشینی « ذهن » یا « عقل » بوده و نیازی به تجربه ندارد ، و اعتبار آن مستقل از تجربه مبتنی  بر تائید ذهن است . در فلسفه به عقلیگرائی ( Rationalism ) معروف است  و در مبحث شناخت شناسی  تحت عنوان     a priori  یاد میشود . کلیه مقولات متافیزیکی ، روح، ذات، قضایای منطقی، و ریاضیات و امثال آن از جمله شناخت های « پیشینی » هستند .

 شناخت پسینی بر پایه مشاهده و تجربه حاصل میشود . طبق این نظر ؛ شناخت انسان از مشاهده و تجربه حسی و در عمل شکل میگیرد و اعتبار آن بر تائید تجربی مبتنی است . مثل شناخت هایی که بواسطه حواس بدست می آیند ، از جمله صور محسوسات ، رنگ ، بو ، هستی های خارجی و کلیه اشیاء و موجودات و غیره ، همگی از نوع شناخت پسینی هستند .

  

  قضایای کانت در مبحث شناخت

کانت در مقدمه کتاب  " نقد خرد ناب " مساله شناخت را بر مبنای شناخت پیشینی و شناخت پسینی مورد توجه قرار میدهد ، آنگاه به دو حکم یا قضیه دیگری ، حکم تحلیلی (analytic) و حکم ترکیبی( synthetic) می رسد  .

       قضایای تحلیلی و ترکیبی

 دو اصطلاح تحلیلی و ترکیبی در فلسفه تمایز مفهومی ( conceptual ) است که برای تشخیص و تفکیک دو نوع قضیه یا حکم مورد استفاده قرار می گیرد .

قضیه تحلیلی  : قضیه ایست که مفهوم محمول در موضوع آن است ؛ مثل  مثاث دارای سه ضلع است ، یا  همه اجسام در فضا جای میگیرند ، فیالذاته صادق هستند ، چون مفهوم محمول در موضوع آن است و بر اساس تعریف ، محتوای قضیه تائید میشود .

  قضیه ترکیبی : قضیه ایست که مفهوم محمول در موضوع آن نیست ؛ مثل اکنون باران میبارد ، یا مثال خود کانت ، همه اجسام دارای وزن هستند . با توجه به تعریف قضایای تحلیلی ، متوجه می شویم که در هیچ یک از قضایای فوق الذکر ، مفهوم محمول در موضوع آن وجود ندارد ، و بر آن اضافه شده ، یا بر آن " وسعت " بخشیده است . بنابراین ،  برای صدق هر یک از قضایا باید به مشاهده و جهان عین مراجعه کنیم .

گر چه کانت مفهوم قضیه تحلیلی را با تعریفی که ارائه میدهد روشن میسازد ؛ اما در مورد قضیه ترکیبی تعریف روشنی ندارد ، و به همین منظور از تعریف سالبه استفاده میکند . سپس به تمایز ما بین قضیه پیشینی و پسینی می رسد .10 کانت  از ترکیب این قضایا با مفاهیم پیشینی و پسینی به چهار نوع قضیه متمایز از هم فرا می رسد :

 1-     تحلیلی پیشینی ( analytical a priori)

2-     ترکیبی پیشینی   ( synthetic a priori ) 

3-     تحلیلی پسینی  (analytical a posteriori)

4-     ترکیبی پسینی synthetic a posteriori))

کانت قضیه نوع سوم را به سبب تناقض ذاتی مردود دانست . بنابراین ، او تنها سه نوع قضیه را به عنوان اجزای شناخت شناسی خود مورد بررسی قرار داد .11  

 نحوه شناسائی قضایای تحلیلی

بخشی از بحث کانت در  مقدمه نقد خرد ناب  شامل این است که مشکلی در تعیین نحوه شناخت قضایای تحلیلی وجود ندارد . کانت میگوید ، در شناخت و تائید قضایای تحلیلی نیازی به تجربه نیست . بلکه ، کافی است شخص موضوع قضیه را گرفته و « مطابق با اصل تناقض » ، مفهوم محمول را بیرون بکشد . در قضایای تحلیلی مفهوم محمول در موضوع وجود دارد . بدین ترتیب برای اینکه بدانیم یک قضیه تحلیلی صادق است ، کافی است تنها مفهوم موضوع را امتحان کنیم . اگر مفهوم محمول را در موضوع آن پیدا کردیم ، صدق آن قضیه تائید می شود . همانطور که مفهوم " سه ضلع " در تعریف " مثلث " است  ، و قضیه " مثلث دارای سه ضلع است " صادق است  .

 کانت سپس استدلال میکند که ، اولا ، همه قضایای تحلیلی ، پیشینی هستند : هیچ قضیه تحلیلی پسینی وجود ندارد . ثانیا، مشکلی در شناختن قضایای تحلیلی پیشینی وجود ندارد . بدین ترتیب ، قضایای نوع سوم ، یعنی تحلیلی پسینی ، طبق این تعریف ، رد می شود .

     قضایای نوع اول و چهارم کانت مورد قبول فلاسفه بود ، تنها قضایای نوع دوم ، یعنی قضایای ترکیبی پیشینی است که مورد اختلاف ما بین کانت و فلاسفه بعد از کانت است . به باور کانت همه شناخت متافیزیکی ما بر حسب قضایای ترکیبی پیشینی حاصل می شود . بنا براین ، اگر ما نتوانیم در مورد صحت قضایای ترکیبی پیشینی تصمیم بگیریم ، متافیزیک به مثابه سیستمی از شناخت نا ممکن خواهد بود. 12 کانت می کوشید بر مبنای این قضایا به شناخت متافیزیکی اعتبار بخشد . تماممساله کانت در خصوص قضایای ترکیبی پیشینی اثبات صحت این قضایا و سپس متافیزیک و کائنات بود .

 اما اغلب فلاسفه بعد از او و در راس آن ها پوزیتیویست های منطقی  به این نظر کانت ایراد گرفته و اضافه می کنند که قضایای ترکیبی پیشینی نمیتوانند درست باشن .13  پوزیتیویست های منطقی ، سعی در رد نظر کانت مبنی بر صحت قضایای ترکیبی پیشینی داشتند ، چون بدین ترتیب آنان می توانستند اعتبار متافیزیک را به عنوان یک شناخت قابل قبول رد کرده و مطرود سازند .

پوزیتیویست های منطقی استدلال می کردند شناخت ما از نوع  " همه اجسام در فضا جای میگیرند " و ریاضیات و منطق همگی اساسا یکی هستند:همه آن ها از شناخت مفاهیم و معانی اصطلاحات یا واژگان زبان سرچشمه میگیرند و بنابراین ، فرقی ندارند ، و بدین سان صحت قضایای ترکیبی پیشینی کانت را رد کردند .

کوئین نیز ضمن بررسی قضایای تحلیلی و ترکیبی در مقاله پر آوازه خود « دو دگم آمپریسم » ، اضهار میدارد که در شناخت قضایای تحلیلی باید به مفهوم محمول و مفهوم موضوع مراجعه کرد . قضیه ای تحلیلی است که مفهوم محمول جزء مفهوم موضوع باشد .  قضیه « مثلث دارای سه ضلع است » یک قضیه تحلیلی است، چون مفهوم « سه ضلع » درمفهوم« مثلث » وجود دارد . 

 اما در قضیه ترکیبی ، بر خلاف  قضیه تحلیلی ، مفهوم محمول به مفهوم  موضوع  اضافه می شود ، یا  آن را گسترش   می دهد . مثلا « آسمان آبی است » یک قضیه ترکیبی است . چون مفهوم « آبی » در مفهوم « آسمان » وجود ندارد ، و بر آن اضافه  شده است .

در تعیین یا تشخیص این که کدام قضایا تحلیلی یا کدام قضایا ترکیبی هستند ، شاید بتوان با مرتبط دانستن قضایای تحلیلی با قضایای یشینی ، و قضایایترکیبی با قضایای پسینی ، به یک معیار تمیز دست یافت . بدین معنا که قضیه ای تحلیلی است که صدق آن کاملا مبتنی بر تعریف محتوای آن باشد .در حالیکه قضیه ای ترکیبی است که صحت آن نه صرفا بر هم آئی زبان شناسی ، بلکه بر انطباق آن با دنیای خارج باشد . بیان اینکه  « همه مثاث ها دارای سه ضلع هستند » به این دلیل صادق است که تعریف « مثلث » مترادف « سه ضلع داشتن » است . در صورتیکه مفهوم « آبی » به مفهوم آسمان اضافه شده و تنها با مراجعه به مشاهده و تجربه حسی می توان صدق قضیه « آسمان آبی است » را تائید کرد .15 

علیرغم قرابت نزدیک این دو مفهوم ، نمی توان   به سادگی چنین نتیجه ای را اخذ کرد . اولا ، تمایز « پیشینی » از « پسینی » ، شناخت شناسی است . ثانیا تمایز بین تحلیلی و ترکیبی ، تمایز منطقی یا زبانشناختی است : بدین معا که این دو مفهوم می خواهد بگوید که چه دلایلی موجب می شود که یک قضیه صادق باشد. بنابراین ، نمیتوان با قاطعیت ارتباطی بین « پیشینی » و تحلیلی از یک سو ، و ترکیبی و« پسینی » از سوی دیگر ، برقرار کرد .

 ضروری – ترکیبی 

 تمایز نوع سوم که از تمایز شناخت حاصل می شود ، تمایز بین قضیه ضروری و قضیه احتمالی  است . قضیه ای ضروری است که ارزش حقیقی آن د کل جهان ممکن ثابت می ماند . بنابراین ، قضیه ضرورتا صادق عبارتست از آن که همواره در جهان ممکن درست است ؛ و قضیه ضرورتا کاذب قضیه ای است که در کل جهان ممکن کاذب است . بر عکس ، ارزش حقیقی قضیه  احتمالی در همه موارد ثابت نیست : چون ، برای قضیه احتمالی ، دست کم میتواند یک جهان ممکن وجود داشته باشد که در آن صادق باشد ، و همینطور یک جهان ممکن می تواندوجود داشته باشد که در آن کاذب باشد. تمایز بین گزاره های ضروری و احتمالی رابطه نزدیک با تمایز بین شناخت « پیشینی » و «پسینی » دارد .معقول است چنین فرض کنیم که اگر ادعای معینی در قضیه ای باشد ، باید شناخت مربوط به آن از نوع «پیشینی » باشد . تجربه های احساسی صرفا می توانند درباره جهان واقعی و آنچه هست بیان دارند ، و نه درباره آنچه باید باشد . از طرف دیگر ، گزاره های احتمالی تنها از طریق تجربه قابل شناخت هستند . چون روشن و واضح نیست که تفکر یا تعقل صرف چه چیزی را میتواند درباره دنیای واقعی در مقایسه با دنیاهای ممکن ، بیان دارد  .

 به هر حال ، گرچه این دو تمایز به هم خیلی نزدیک هستند ، اما مترادف هم نیستند . تمایز ضروری/ احتمالی یک تمایز متافیزیکی است   . این تمایز به موقعیت حالتمند گزاره ها مربوط می شود . بنابراین ، واضح است که از تمایز بین «پیشینی »/ «پسینی » که  شناخت شناسی  است ؛ متمایز می شود .  حتی اگر این دو  نوع تمایز  بسیار همرویداد(coincide)   هم باشند ، یکسان نیستند .

در جمعبندی بحث تمایزها ، بطور خلاصه باید گفت :تمایز بین شناخت « پیشینی » و «پسینی » ، تمایز معرفت شناسی epistemological))  است ، تمایز بین تحلیلی و ترکیبی ، تمایز منطقی یا زبان شناختی  (linguistic) است ، و تمایز بین ضروری و احتمالی ، تمایز متافیزیکی    ( metaphysical )است .  

 

   Rationalism     vs Empiricism

  

 دو مکتب شناخت

 تمایز بین  این دو نوع شناخت ، موجب بوجود آمدن دو مکتب فلسفی متمایز و متضادی شده است ، که از آن ها تحت عنوان 1- اصالت عقل یا عقلگرائی ، 2 – اصالت تجربه یا تجربه گرائی نام برده میشود .

  1-عقلگرائی

عقلگرائی  « به نظریه ای اطلاق میشود که عقل را منشا اولیه شناخت یا ادراک » تلقی می کند16 . عقلگرائی اغلب متضاد تجربه گرائی شناخته شده است . اما ، هر دو این مکاتب در مفهوم وسیع خود ، می تواند  غیر این برداشت باشد ، چون یک فیلسوف   می تواند در عین حال هم عقل گرا باشد ، و هم تجربه گرا .17

افلاتون نخستین فیلسوفی بود که به شناخت « پیشینی » یا مقدم بر تجربه اعتقاد داشت ،  و آنسان که از فلسفه او استنباط میشود ، این است که شناخت در ذهن انسان وجود دارد ، تنها بازشناسی آن در روند زندگی انسان انجام می گیرد .

پارمنیدس و افلاتون به نوعی اعتقاد داشتند که « عقلانیت » به مثابه ار وجودی است ، و این نظر در  جمله معروف ذیل خلاصه می شود : « هر چیز واقع ، عقلی است و آنچه عقلی است ، واقع است . »  بنابراین ، عقل تنها منبع شناخت واقعیت است . به عبارت دیگر ، این نظریه وجودی به نوعی به  « عقلگرائی » انجامیده که باید از عقلگرائی دکارتی متمایز گردد. 18

دکارت فلسفه اش را با شک در حواس آغاز کرد. « معرفتی که از طریق حواس حاصل میشود ، مغشوش است و از نوع معرفتی است که جانوران دارند . . . معرفت بر اشیای خارجی باید به وسیله ذهن حاصل شود ، نه به وسیله حواس . ..»19

 کانت فیلسوف بنام آلمان نیز در مهمترین اثر خود « نقد خرد ناب » به بحث معرفت پرداخته ، و در این کتاب مدعی است که ـ معرفت ما نمیتواند از حدود تجربه فراتر رود ، و معهذا قسمتی از معرفت « پیشینی » است  و به  طور استقرائی  استنتاج  نشده    است . » بر حسب این تعریف ، همه قضایای ریاضی و منطق از نوع شناخت « پیشینی » هستند20 : 7=5+2 ، و برای صحت و اعتبار آن ها نیازی به تجربه نیست ، بلکه عقل صحت آن ها را تائید می کند .

به عقیده کانت ، آن قسمت از شناخت انسان که « مقدم بر تجربه است ، نه تنها منطق را ، بلکه بسیاری از شناخت ها را ، که نه میتوان جزء منطق دانست ،و نه منتج از آن است ، شامل می شود . » 21

این گروه از فلاسفه ، بر این عقیده اند که عقل منشاء معرفت انسان است و حواس را جایزالخطا می دانند . این فلاسفه با تفکیک شناخت از عمل ، عقیده دارند که شناخت از طریق  پویش « اندیشه محض » حاصل میشود . به عقیده آنان  حواس  ما  غیر قابل اعتمادند ، و نمی توانند منشاء شناخت باشند، برای رسیدن به شناخت باید یافته های حواس خود را نادیده گرفته و تنها به عقل تکیه کنیم .22 شناختی را که از طریق عقل به صورت ناگهانی و بر  مبنای تفکر حاصل  می شود ، در اصطلاح  قدما  « اشراقی » یا  « شهود » ( a priori )  گویند .

   ۲ - تجربه گرائی

بر خلاف فلاسفه مذکور در فوق ، طرقداران اصالت تجربی یا شناخت « پسینی »( a posteriori)   معتقدند که حواس انسان منشاء اولیه معرفت است که از روند تکاملی شناخت ، یعنی احساس و ادراک ، استنتاج می شود . طبق این نظریه ، علم ، و شناخت علمی مبتنی بر تجربه و شناخت تجربی است ، و پایه های اولیه علم را تشکیل می دهد .

 جان لاک ، فیلسوف انگلیسی قرن هفدهم ، معتقد بود که مغز شبیه « تابلوی خالی » یا « لوح سفیدی » است که تجارب علامت های خاصی را بر آم حک می کنند . این برداشت از آمپریسم ، بر این عقیده استوار است که  « بشر بدون تجربه ، فاقد هر گونه اطلاعات درونی است . » 23

طبق مکتب تجربه گرائی ، بشر به طور اتوماتیک به شناخت تجربی دسترسی ندارد، هر نوع شناختی که باید به طور صحیح استنتاج شود ، در نهایت بر تجربه مبتنی است .

امپریسم فلسفی عموما با راسیونالیسم فلسفی در تضاد است . راسیونالیسم در مفهوم وسیع خود تاکید دارد که عقل منشاء دانش بشری است . در حالیکه امپریسم معتقد است که ذهن بدون تجربه « لوح خالی است » . گرچه می توان بین این دو فلسفه خط فاصلی ترسیم کرد ، اما ، همانطور که در بالا نیز اشاره کردم ، نمی توان بین فیلسوفان طرفدار هر یک از این دو مکتب خط تمایز دقیقی ترسیم کرد .  مثلا ، نمی توان دکارت ، اسپینوزا ، و لایبنیتس را که خود از پیشگامان « روش علمی » تجربی زمان خود  بودند24 ، تحت راسیونالیسم ؛ و ارسطو و فرانسیس بیکن و جان لاک و جرج برکلی را در قفسه ( pigeonhole)  امپریسم جای داد . جان لاک به سهم خود معتقد بود که برخی شناخت و معرفت ما ( مثل وجود خدا ) تنها می تواند از طریق عقل ، و کشف شهود حاصل شود . بنا براین ، علیرغم آن ، این دو مکتب فلسفی متمایز از هم و متناقض هم هستند ، گرچه چنین خط تمایز دقیقی را نمی توان ما بین طرفداران دو مکتب مذکور ترسیم کرد .  

   مراحل شناخت

شناخت انسان از محیط بر حسب تجربه و مشاهده حاصل می شود . ولی شناخت های ناگهانی که از آن ها میتوان شناخت « اشراقی » یا «شهودی » نام برد ، از عالم حسی  بر کنار است . بنا بر این ، شناخت  علمی نه بر عقل و نه بر  « شهود » ،  بلکه صرفا بر حس و تجربه مبتنی است و حواس تنها منبع یا ابزار معتبر در کسب  معرفت و شناخت  تلقی می شود  . برای فهم ساده و دقیق مراحل شناخت ، می توان گفت که دو مرحله حسی  و منطقی وجود دارد ، گرچه عملا تفکیک این چندان سهل و ساده  نیست .

    1-مرحله حسی   

  در این مرحله تحریک های محیط از طریق حواس بر ارگانیسم تاثیر میگذارند . این تحریک ها نخست به صورتی مبهم در مغز انعکاس می یابند ، و احساس را بوجود می آورند .  آنگاه ، این احساس به صورت مشخصدرمی آید و سپس تبدیل به آدراک می گردد. انسان بر اثر ادراک ، به وجود یک نمود جزئی پی می برد . ادراک با قطع تحریک خارجی از میان می رود ، اما اثر آن موجد نگاره یا تصویر دهنی   می شود . به عبارت دیگر ، تصویر ذهنی به عنوان باز نمائی ذهنی یک تجربه حسی قبلی تلقی می شود . این تصویر ذهنی ( یا کپیه تجربه حسی )وضوح کمتری نسبت به خود تجربه دارد ، معذا به شکل خاطره آن هشیارانه قابل شناسائی است 26تصاویر ذهنی اگر به اقتضای تحریک های بعدی محیط ، به صورت اصیل خود تجلی کنند ، یادآوری دست می دهد و اگر به سیمائی دگرگون رخ نماید . تخیل ممکن است سازنده و خلاق باشد ، ممکن است عمتا آرزومندانه یا متکی بر واقعیت باشد ، یا ممکن است به طرح و نقشه های آتی یا مرور ذهنی گذشته مربوط گردد27 . بنابراین ، تخیل همیشه بار منفی ندارد.

1-    مرحله منطقی

در این مرحله ادراک ها یا تصاویر ذهنی که نماینده صریح نمودهای جزئی جهان خارج هستند ، به سبب برخورد با ادراکات یا نگاره های ذهنی پیشین ، مقایسه و سنجیده و رده بندی می شوند . آنگاه ، عناصر خصوصی و استثنائی ادراک یا نگار به کنار میروند و عناصر اصلی و عام آن تمرکز می یابند . در نتیجه ادراک یا  نگار ذهنی جزئی و سطحی که متعلق به یک نمود معین و حاکی از ظواهر آن نمود است ، به یاری نگارها یا ادراک های پیشین تعمیم می پذیرد ، تحت نامی عام در می آید و ذات یا ماهیت آن نمود و نظایر آن را نمایش میدهد . ادراک یا نگار ذهنی پس از طی این جریان ، مفهوم   (concept ) نامیده میشود ، که به عبارتی، « نمایش درونی و روانشناختی صفات مشترک » یک تصویر ذهنی است  . از برخورد و گسترش مفهوم ها در وهله نخست ، حکم   ( judgement )، و در وهله دوم ، استنتاج  (reasoning) حاصل میشود . حکم مبین روابط نسبتا دور و ژرف واقعیت است ، و استنتاج از جمع شدن حکم های متعدد و حصول حکمی وسیع تر به دست می آید ، و در علم از آن « روش اسقرائی »28  ( induction) نام برده میشود . این حکم وسیع تر به سبب شباهت هایی که به احکام سابق ذهن دارد ، مشمول آن احکام می شود ، و بدین وسیله دقت و صراحت یا روشنی بیشتری می یابد ، و در علم به « روش قیاسی »   ( deductive method )معروف است . بنابراین ، اسقراء ( رسیدن از نمود های جزئی به مفاهیم کلی ) و قیاس ( شامل کردن مفاهیم کلی بر مصادیق آ ن ) در هر استنتاجی موثرند و از یک دیگر تفکیک ناپذیرند 29 .

فرایند شناخت حسی به منطقی چنین نیست که شناخت منطقی ازوما و بلافاصله به دنبال شناخت حسی حاصل می شود . گاهی بین این دو شناخت فاصله می افتد ، و یا اصولا وقفه ایجاد می شود و یا مسیرهای دیگر ، مثل شناخت عاطفی ، را طی می کند . بنابراین ، نباید تصور شود که شناخت های حسی همواره به شناخت های منطقی منجر می گردند .

به طور خلاصه ، می توان به سادگی گفت که شناخت پس از رسیدن به مرحله منطقی ، شکل های متفاوت و متعددی به خود می گیرد که در ذیل سعی میکنم انواع آن را برسی نمایم  .

 Go to fullsize image

  انواع شناخت  

شناخت  منظم  انسان در روند تاریخی  به چهار صورت  اصلی نمایان شده  است . 1- شناخت دینی ،2 -  شناخت علمی ، 3- شناخت هنری ، 4-  شناخت فلسفی

1 شناخت دینی بر حسب ایمان و اعتقادات حاصل میشود ، و درافراد متفاوت ، متعدد و شدت و ضعف دارد . از سوی دیگر ، از آن رو که در جهان ادیان متفاوتی وجود دارد ، بنابراین ، شناخت های متعددی وجود خواهد داشت. اما آنچه جالب توجه است ، این است که شناخت دینی در صدد کشف حقیقت مطلق و تعقیب یک هدف غائی و منشاء خلقت است . در واقع دین سیستم اعتقادات است ، و سعی میکند امور و پدیده ها را بر مبنای ایمان و اعتقادات تبیین کند . در شناخت و دانش دینی در طول زمان تغییر چندانی بوجود نمی آید ، اما ممکن است بر مبنای فرهنگ هر عصری تعبیر و تفسیرهائی انجام گیرد . شناخت دینی نیازی به تحقیق و بررسی عینی ندارد ، چون از جانب طرفدارانش پذیرفته است .

2  - شناخت علمی : چنانچه دیدیم ، تجربه گرایان معتقدند که حواس انسان اولین منشاء شناخت است . انعکاس خارج در ذهن انسان از طریق حواس انجام میگزد و در وهله نخست شناخت حسی حاصل می شود که ساده و سطحی و جزئی است ، و تقریبا جنبه عاطفی دارد .انسان با طی مراحل بعدی شناخت ، ادراکات خود را به صورت مفهوم در آورده و به شناخت خود عمق و وسعت می بخشد و به واقعیت نزدیک تر می شود . چنین شناختی که از واقعیت نشآت گرفته ، و بسیار به واقعیت قرین است ، شناخت علمی را تشکیل می دهد ، و به عبارتی ، پایه های علم( science)   را پی ریزی می کند . به نظر پاپر شناخت علمی به موجب منطق « درونی » پیشرفت می کند .31

شناخت های علمی اصولا از کنش شخص و در ارتباط با واقعیت های دنیای خارج نشآت می گیرند ، و آزمون و سنجش صحت و سقم چنین شناخت هایی ، بر حسب کنش و در ارتباط با واقعیت ها انجام می گیرد . در واقع تجربه پذیری و آزمون پذیری هر شناختی ، از خصیصه های یک شناخت علمی است .32

 بدیهی است که شناخت در هر مورد دارای دو جنبه جدائی ناپذیر است : جنبه ادراکی ، و جنبه عاطفی  . جنبه ادراکی خبر از محیط می دهد ، و جنبه عاطفی نمیشگر حالات درونب ارگانیسم است . شناخت علمی به ناگزیر شامل هر دو جنبه است : ادراک محض نیست ، بلکه جنبه عاطفی نیز دارد . با این وصف ، شناخت علمی چون از شناخت حسی دور ، و بر مفاهیم انتزاعی استوار است ، از لحاظ عاطفی ضعیف است . عالم می کوشد تا آنجا که امکان می تواند محط را فارغ از کیفیات درونی ارگانیسم بسنجد و بشناسد . به عبارت دیگر ، عالم به جنبه های کمی و واقعی پدیده توجه دارد . ینابراین ، می توان در تعریف علم گفت : شناخت پدیده ها ( واقعیت ها ) از طریق تجربه به اتکای یک فلسفه و با تاکید بر کمیت . 33

میان جنبه ادراکی و جنبه عاطفی شناخت نسبتی بر قرار است ، و این نسبت در مورد همه علوم یکسان نیست . چنان که جنبه ادراکی علوم ریاضی از دیگر علوم بیشتر است .اما هیچ علمی نیست که در کل بر کنار از جنبه عاطفی ، یعنی مستقل از حالات ارگانیسم باشد . حتی علوم ریاضی که « ادراکی ترین » یا انتزاعی ترین علم ها است ، از فعالیت های انسانی مبرا باشد .

در علوم اجتماعی ، جنبه عاطفی شدت دارد و باورکردها و عواعطف عالم اجتماعی در شناخت علمی پدیده های اجتماعی و تدوین نظریه های ، عوامل بسیار موثری بشمار می آیند .34

نمیتوان هر شناختی را علمی خواند .شناخت علمی دارای سه ویژگی بر جسته است که به نحو تکاملی  شناخت علمی را از شناخت های غیر علمی متمایز می سازد  .

1 – علم به توصیف و طبقه بندی نظام پذیر  پدیده ها و اشیاء طبیعی می پردازد . مثل ترسیم و توصیف اجسام سماوی و حرکات بارز آنها ، توسط پیشکامان علم نجوم ، مانند مصری ها و یونانی های عهد باستان ، صورت گرفته است .

 2- بر پایه چنین توصیف و طبقه بندی از پدیده های طبیعی و حرکات آن ها علم از  طریق انتراع اقدام به تنظیم و تدوین

اصول و قوانینی می کند که در خواص حرکات پدیده های طبیعی مورد مشاهده جلوه گر بوده و بر آن ها حاکم اند . بر حسب چنین انتزاعی مفاهیمی نظیر جرم ، مقدار ، حرکت ، و غیره در مکانیک ، و نیز مفاهیمی مانند عدد واشکال هندسی در ریاضیات بوجود آمد .

3 – با  بکار گیری چنین مفاهیمی ، علم دست به تنظیم و تدوین فرضیه ها میزند ، آنگاه در صدد تبیین پدیده های تحت مشاهده ، و ارتباط متقابل و حرکات اشیاء مورد بررسی بر می آید . طبق ساختار تبیین ، علم می تواند وقوع احتمالی پدیده های مشابه در آینده را نیز پیش بینی کند . این دو ویژگی ، تبیین و پیش بینی ، از اهداف اصلی علم هستند ، که اغلب بر حسب نظریه ها و قوانین کلی که از طریق استنتاج استقرائی حاصل شده اند ، انجام می پذیرند . در واقع این دو ویژگی ، جنبه کاربردی علم است که بشر را به فهم و درک فراگیر چدیده ها و اشیاء و حرکات آن ها قادر می سازند .35

 3-   شناخت هنری : اگر در مرحله نخست شناخت ، یعنی شناخت حسی درنگ کرده و جنبه عاطفی شناخت را مورد تاکید قرار دهیم ، به شناخت هنری می رسیم . هنرمند در روند آفرینش یک اثر هنری نیاز به شناخت واقعیت دارد ، همانطورکه دانشمندی در تبیین پدیده ای مجبور از شناخت آن پدیده است . 36  به عبارت دیگر ، دانشمند با تکیه بر مفاهیم کلی انتزاعی ، واقعیت خارجی را تا حد امکان از حالات ارگانیسم انتزاع میکند و به  زبان کمی  بازگو می نماید . هنرمند با تکیه بر صورت های جزیی ذهنی ، واقعیت درونی را تا اندازه ای از واقعیت خارجی تجرید کرده و به  زبان کیفی  ارائه می دهد . بنابر این ، در کار هنری نظام واقعیت درونی بیش از قوانین واقعیت خارجی مورد توجه است ، و بر عکس آن ، در کار علمی واقعیت خارجی بیش از واقعیت درونی مورد تاکید قرار میگیرد.

هنر مانند علم ، موافق مقتضیات زندگی انسان ، تحول میپذیرد و در هر زمانی شناخت جدیدی به دست میدهد . این شناخت جدید نی به نوبه خود مقتضیات عملی جدیدی را موجب میشود و به تعبیر زندگی اجتماعی منجر می گردد . هنرمند و دانشکند ، هر دو واقعیت بیرونی را می شناسند ، هر دو طالب حقیقت اند : یکی حقیقت علمی را می جوید ، آن دیگری حقیقت هنری یا زیبائی را خواستار است . دانشمند به کشف چگونگی دگرگونی های جدیدی که بر اثر عمل انسان در واقعیت پدیدار می شوند ، همت می گمارد ؛ و هنرمند به شناسائی امیدها و آرزوها یا امکانات تازه ای که دگرگونی های جدید در انسان بر می انگیزد ، می پردازد . علم و هنر دارای مئعی همنوائی هستند ، بدین معنا که دانشکمند و هنرمند هر دو در صدد شناسائی محیط خود هستند ، اما نتیجه  این  شناسائی در  علم و  هنر متفاوت است ، ولی  بر  اساس همین همنوائی ،  شناخت  فلسفی  حاصل می شود .

 4 – شناخت فلسفی محصول همنوائی شناخت علمی و هنری است ، بدین معنا که ، شناخت فلسفی بینش کلی است که در جریان زندگی و بر اثر مجموع ادراکات و عواطف بوجود می ید و شامل همه شناخت هامی شود ، و به تعبیری ، از آن تحت عنوان " جهان بینی " نام برده میشود . اما در تاریخ علم ، فلسفه در معنای مجموع معارف یک فرد یا یک گروه یا یک جامعه یا یک دوره تاریخی به کار بده می شود . نحوه شناخت های هر کس چگونگی فلسفه آن شخص را تعیین میکند . چون هر گونه شناختی کم و بیش از واقعیت خبر میدهد ، و فلسفه هرکس تا اندازه ای حقیقی یا درست است . با این حال ، معمولا درست ترین فلسفه ها در مفهوم سنتی ، از آن فیلسوفان است .

کار فیسوف همواره تنظیم وتعمیم آگاهی های علمی و هنری موجود بوده است . با این تفاوت که در روزگاران پیشین ، فلسفه نه تنها به تعمیم یافته های علم و هنر می پرداخت ، بلکه عملا وظیفه علوم و هنرها را نیز بر عهده داشت . اما پس از عصر رنسانس اروپا که دامنه شناخت گسترش یافت و تخصص های علمی پیش آمد ، رفته رفته علوم استقلال یافتند ، و از آن پس تنها وظیفه تعمیم نتایج علوم و هنرها برای فیلسوف باقی ماند . چنان که امروز بر خلاف پیشین ، فلسفه نه جامع معرفت ها و نه علم العلوم یا فوق علوم است . شناخت فلسفی در عصر حاضر ، شناختی است که از آمیختن و عمومیت دادن آگاهی های علمی و هنری زمان به دست می آید و بای دریافت طبیعت و جایگاه و مسیر جامعه انسانی ضرورت دارد . شناخت فلسفی از آنجا که جامعیت دارد ، هم حقیقت درونی و هم واقعیت بیرونی را در بر می گیرد. به عبارت دیگر ،هم متضمن شناسائی علمی است و هم شامل شناسائی هنری . وجوه کمی و کیفی واقعیت که در علم و هنر از یک دیگر جدا می شوند ، در فلسفه وحدت می یابند . شناخت های نمود های واقعیت – فرد ، جامعه ، و طبیعت – که به نیروی علم و هنر فراهم می آیند ، متشتت و نسبتا کم دورم هستند . اما این شناخت ها به کمک تخیل منطقی ، مرتبط و منظم می شوند ، و تعمیم می یابند، آنگاه شناخت فلسفی را شکل می دهند .

شناخت فلسفی که در عین حال از شناخت های علمی و هنری نشآت می گیرد ، علم و هنر را به پیش می راند .علوم و هنر در فرایند پیشرفت و تکاملی خود به اکتشافات جدیدی نائل می آیند که موجب تعمیم های جدیدی می شوند ، و فلسفه های نوینی را فراهم می آورند ؛ فلسفه های نوین به نوبه خود موجب شناخت های تازه ای در حوزه های علم و هنر شده و به اکتشافات نوینی نایل می آیند .در واقع نوعی تعامل گسترده بین حوزه های علم و هنر ، و فلسفه وجود دارد . هرچه فلسفه دانشمند یا هنرمند حقیق تر باشد ، شناخت علمی یا هنری او ژرف تر و بارورتر خواهد بود . 37

با توجه به مطالب مذکور ، شاید بتوان به طور  خلاصه گفت که معرفت فلسفی با شناخت علمی تفاوت ریشه ای ندارد 38. بدین معنا که، منشآ و منبع علم و فلسفه یکی است ، هر دو از شناخت انسان نشآت میگیرند ، اما اگر این دو به دستاوردهای متفاوتی نایل می شوند ، به سبب ویژگی هائی  است که هر یک از این دو شناخت در درون خود  دارند ، که موجب حصول نتایج متفاوتی می گردد . فلسفه ذاتا شناختی انتقادی است ، و اصولی را که در علوم خاصه و در عرف عامه به کار میرود مورد نقد و تحلیل قرار می دهد ، و در تضاد و تناقض احتمالی در اصول علم را کنکاش میکند ، و هنگامی آن اصول را می پذیرد که پس از تحقیق انتقادی ، موجبی برای رد آنها وجود نداشته باشد . بنابراین ، شناخت فلسفی ناظر بر شناخت های علمی و هنری است ، گرچه در فرایند توسعه خود از دستاوردهای آنها تغذیه میکند .

 

 (فروردین / ۱۳۹۰ )